بخش ۱۴۰ - حكايت جوحي كي چادر پوشيد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴۰ - حكايت جوحي كي چادر پوشيد

۳۴ بازديد


واعظي بد بس گزيده در بيان
زير منبر جمع مردان و زنان
رفت جوحي چادر و روبند ساخت
در ميان آن زنان شد ناشناخت
سايلي پرسيد واعظ را به راز
موي عانه هست نقصان نماز
گفت واعظ چون شود عانه دراز
پس كراهت باشد از وي در نماز
يا به آهك يا ستره بسترش
تا نمازت كامل آيد خوب و خوش
گفت سايل آن درازي تا چه حد
شرط باشد تا نمازم كم بود
گفت چون قدر جوي گردد به طول
پس ستردن فرض باشد اي سئول
گفت جوحي زود اي خوهر ببين
عانهٔ من گشته باشد اين چنين
بهر خشنودي حق پيش آر دست
كه آن به مقدار كراهت آمدست
دست زن در كرد در شلوار مرد
كير او بر دست زن آسيب كرد
نعره‌اي زد سخت اندر حال زن
گفت واعظ بر دلش زد گفت من
گفت نه بر دل نزد بر دست زد
واي اگر بر دل زدي اي پر خرد
بر دل آن ساحران زد اندكي
شد عصا و دست ايشان را يكي
گر عصا بستاني از پيري شها
بيش رنجد كه آن گروه از دست و پا
نعرهٔ لاضير بر گردون رسيد
هين ببر كه جان ز جان كندن رهيد
ما بدانستيم ما اين تن نه‌ايم
از وراي تن به يزدان مي‌زييم
اي خنك آن را كه ذات خود شناخت
اندر امن سرمدي قصري بساخت
كودكي گريد پي جوز و مويز
پيش عاقل باشد آن بس سهل چيز
پيش دل جوز و مويز آمد جسد
طفل كي در دانش مردان رسد
هر كه محجوبست او خود كودكست
مرد آن باشد كه بيرون از شكست
گر بريش و خايه مردستي كسي
هر بزي را ريش و مو باشد بسي
پيشواي بد بود آن بز شتاب
مي‌برد اصحاب را پيش قصاب
ريش شانه كرده كه من سابقم
سابقي ليكن به سوي مرگ و غم
هين روش بگزين و ترك ريش كن
ترك اين ما و من و تشويش كن
تا شوي چون بوي گل با عاشقان
پيشوا و رهنماي گلستان
كيست بوي گل دم عقل و خرد
خوش قلاووز ره ملك ابد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد