بخش ۱۴۲ - حكايت كافري كي گفتندش در عهد ابا يزيد

۳۵ بازديد


بود گبري در زمان بايزيد
گفت او را يك مسلمان سعيد
كه چه باشد گر تو اسلام آوري
تا بيابي صد نجات و سروري
گفت اين ايمان اگر هست اي مريد
آنك دارد شيخ عالم بايزيد
من ندارم طاقت آن تاب آن
كه آن فزون آمد ز كوششهاي جان
گرچه در ايمان و دين ناموقنم
ليك در ايمان او بس مؤمنم
دارم ايمان كه آن ز جمله برترست
بس لطيف و با فروغ و با فرست
مؤمن ايمان اويم در نهان
گرچه مهرم هست محكم بر دهان
باز ايمان خود گر ايمان شماست
نه بدان ميلستم و نه مشتهاست
آنك صد ميلش سوي ايمان بود
چون شما را ديد آن فاتر شود
زانك نامي بيند و معنيش ني
چون بيابان را مفازه گفتني
عشق او ز آورد ايمان بفسرد
چون به ايمان شما او بنگرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد