بخش ۱۴۳ - حكايت آن مذن زشت آواز كي در كافرستان بانگ نماز داد و مرد كافري او را هديه داد

۳۳ بازديد


يك مؤذن داشت بس آواز بد
در ميان كافرستان بانگ زد
چند گفتندش مگو بانگ نماز
كه شود جنگ و عداوتها دراز
او ستيزه كرد و پس بي‌احتراز
گفت در كافرستان بانگ نماز
خلق خايف شد ز فتنهٔ عامه‌اي
خود بيامد كافري با جامه‌اي
شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطيف
هديه آورد و بيامد چون اليف
پرس پرسان كين مؤذن كو كجاست
كه صلا و بانگ او راحت‌فزاست
هين چه راحت بود زان آواز زشت
گفت كه آوازش فتاد اندر كنشت
دختري دارم لطيف و بس سني
آرزو مي‌بود او رامؤمني
هيچ اين سودا نمي‌رفت از سرش
پندها مي‌داد چندين كافرش
در دل او مهر ايمان رسته بود
هم‌چو مجمر بود اين غم من چو عود
در عذاب و درد و اشكنجه بدم
كه بجنبد سلسلهٔ او دم به دم
هيچ چاره مي‌ندانستم در آن
تا فرو خواند اين مؤذن آن اذان
گفت دختر چيست اين مكروه بانگ
كه بگوشم آمد اين دو چار دانگ
من همه عمر اين چنين آواز زشت
هيچ نشنيدم درين دير و كنشت
خوهرش گفتا كه اين بانگ اذان
هست اعلام و شعار مؤمنان
باورش نامد بپرسيد از دگر
آن دگر هم گفت آري اي پدر
چون يقين گشتش رخ او زرد شد
از مسلماني دل او سرد شد
باز رستم من ز تشويش و عذاب
دوش خوش خفتم در آن بي‌خوف خواب
راحتم اين بود از آواز او
هديه آوردم به شكر آن مرد كو
چون بديدش گفت اين هديه پذير
كه مرا گشتي مجير و دستگير
آنچ كردي با من از احسان و بر
بندهٔ تو گشته‌ام من مستمر
گر به مال و ملك و ثروت فردمي
من دهانت را پر از زر كردمي
هست ايمان شما زرق و مجاز
راه‌زن هم‌چون كه آن بانگ نماز
ليك از ايمان و صدق بايزيد
چند حسرت در دل و جانم رسيد
هم‌چو آن زن كو جماع خر بديد
گفت آوه چيست اين فحل فريد
گر جماع اينست بردند اين خران
بر كس ما مي‌ريند اين شوهران
داد جمله داد ايمان بايزيد
آفرينها بر چنين شير فريد
قطره‌اي ز ايمانش در بحر ار رود
بحر اندر قطره‌اش غرقه شود
هم‌چو ز آتش ذره‌اي در بيشه‌ها
اندر آن ذره شود بيشه فنا
چون خيالي در دل شه يا سپاه
كرد اندر جنگ خصمان را تباه
يك ستاره در محمد رخ نمود
تا فنا شد گوهر گبر و جهود
آنك ايمان يافت رفت اندر امان
كفرهاي باقيان شد دو گمان
كفر صرف اولين باري نماند
يا مسلماني و يا بيمي نشاند
اين به حيله آب و روغن كردنيست
اين مثلها كفو ذرهٔ نور نيست
ذره نبود جز حقيري منجسم
ذره نبود شارق لا ينقسم
گفتن ذره مرادي دان خفي
محرم دريا نه‌اي اين دم كفي
آفتاب نير ايمان شيخ
گر نمايد رخ ز شرق جان شيخ
جمله پستي گنج گيرد تا ثري
جمله بالا خلد گيرد اخضري
او يكي جان دارد از نور منير
او يكي تن دارد از خاك حقير
اي عجب اينست او يا آن بگو
كه بماندم اندرين مشكل عمو
گر وي اينست اي برادر چيست آن
پر شده از نور او هفت آسمان
ور وي آنست اين بدن اي دوست چيست
اي عجب زين دو كدامين است و كيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد