بخش ۱۴۴ - حكايت آن زن

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴۴ - حكايت آن زن

۳۵ بازديد


بود مردي كدخدا او را زني
سخت طناز و پليد و ره‌زني
هرچه آوردي تلف كرديش زن
مرد مضطر بود اندر تن زدن
بهر مهمان گوشت آورد آن معيل
سوي خانه با دو صد جهد طويل
زن بخوردش با كباب و با شراب
مرد آمد گفت دفع ناصواب
مرد گفتش گوشت كو مهمان رسيد
پيش مهمان لوت مي‌بايد كشيد
گفت زن اين گربه خورد آن گوشت را
گوشت ديگر خر اگر باشد هلا
گفت اي ايبك ترازو را بيار
گربه را من بر كشم اندر عيار
بر كشيدش بود گربه نيم من
پس بگفت آن مرد كاي محتال زن
گوشت نيم من بود و افزون يك ستير
هست گربه نيم‌من هم اي ستير
اين اگر گربه‌ست پس آن گوشت كو
ور بود اين گوشت گربه كو بجو
بايزيد ار اين بود آن روح چيست
ور وي آن روحست اين تصوير كيست
حيرت اندر حيرتست اي يار من
اين نه كار تست و نه هم كار من
هر دو او باشد وليك از ريع زرع
دانه باشد اصل و آن كه پره فرع
حكمت اين اضداد را با هم ببست
اي قصاب اين گردران با گردنست
روح بي‌قالب نداند كار كرد
قالبت بي‌جان فسرده بود و سرد
قالبت پيدا و آن جانت نهان
راست شد زين هر دو اسباب جهان
خاك را بر سر زني سر نشكند
آب را بر سر زني در نشكند
گر تو مي‌خواهي كه سر را بشكني
آب را و خاك را بر هم زني
چون شكستي سر رود آبش به اصل
خاك سوي خاك آيد روز فصل
حكمتي كه بود حق را ز ازدواج
گشت حاصل از نياز و از لجاج
باشد آنگه ازدواجات دگر
لا سمع اذن و لا عين بصر
گر شنيدي اذن كي ماندي اذن
يا كجا كردي دگر ضبط سخن
گر بديدي برف و يخ خورشيد را
از يخي برداشتي اوميد را
آب گشتي بي‌عروق و بي‌گره
ز آب داود هوا كردي زره
پس شدي درمان جان هر درخت
هر درختي از قدومش نيك‌بخت
آن يخي بفسرده در خود مانده
لا مساسي با درختان خوانده
ليس يالف ليس يؤلف جسمه
ليس الا شح نفس قسمه
نيست ضايع زو شود تازه جگر
ليك نبود پيك و سلطان خضر
اي اياز استارهٔ تو بس بلند
نيست هر برجي عبورش را پسند
هر وفا را كي پسندد همتت
هر صفا را كي گزيند صفوتت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد