بخش ۱۴۶ - حكايت ضياء دلق

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴۶ - حكايت ضياء دلق

۳۵ بازديد


آن ضياء دلق خوش الهام بود
دادر آن تاج شيخ اسلام بود
تاج شيخ اسلام دار الملك بلخ
بود كوته‌قد و كوچك هم‌چو فرخ
گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون
اين ضيا اندر ظرافت بد فزون
او بسي كوته ضيا بي‌حد دراز
بود شيخ اسلام را صد كبر و ناز
زين برادر عار و ننگش آمدي
آن ضيا هم واعظي بد با هدي
روز محفل اندر آمد آن ضيا
بارگه پر قاضيان و اصفيا
كرد شيخ اسلام از كبر تمام
اين برادر را چنين نصف القيام
گفت او را بس درازي بهر مزد
اندكي زان قد سروت هم بدزد
پس ترا خود هوش كو يا عقل كو
تا خوري مي اي تو دانش را عدو
روت بس زيباست نيلي هم بكش
ضحكه باشد نيل بر روي حبش
در تو نوري كي درآمد اي غوي
تا تو بيهوشي و ظلمت‌جو شوي
سايه در روزست جستن قاعده
در شب ابري تو سايه‌جو شده
گر حلال آمد پي قوت عوام
طالبان دوست را آمد حرام
عاشقان را باده خون دل بود
چشمشان بر راه و بر منزل بود
در چنين راه بيابان مخوف
اين قلاوز خرد با صد كسوف
خاك در چشم قلاوزان زني
كاروان را هالك و گمره كني
نان جو حقا حرامست و فسوس
نفس را در پيش نه نان سبوس
دشمن راه خدا را خوار دار
دزد را منبر منه بر دار دار
دزد را تو دست ببريدن پسند
از بريدن عاجزي دستش ببند
گر نبندي دست او دست تو بست
گر تو پايش نشكني پايت شكست
تو عدو را مي دهي و ني‌شكر
بهر چه گو زهر خند و خاك خور
زد ز غيرت بر سبو سنگ و شكست
او سبو انداخت و از زاهد بجست
رفت پيش مير و گفتش باده كو
ماجرا را گفت يك يك پيش او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد