بخش ۱۶۲ - حكايت عياضي رحمه‌الله

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶۲ - حكايت عياضي رحمه‌الله

۳۳ بازديد


گفت عياضي نود بار آمدم
تن برهنه بوك زخمي آيدم
تن برهنه مي‌شدم در پيش تير
تا يكي تيري خورم من جاي‌گير
تير خوردن بر گلو يا مقتلي
در نيابد جز شهيدي مقبلي
بر تنم يك جايگه بي‌زخم نيست
اين تنم از تير چون پرويز نيست
ليك بر مقتل نيامد تيرها
كار بخت است اين نه جلدي و دها
چون شهيدي روزي جانم نبود
رفتم اندر خلوت و در چله زود
در جهاد اكبر افكندم بدن
در رياضت كردن و لاغر شدن
بانگ طبل غازيان آمد به گوش
كه خراميدند جيش غزوكوش
نفس از باطن مرا آواز داد
كه به گوش حس شنيدم بامداد
خيز هنگام غزا آمد برو
خويش را در غزو كردن كن گرو
گفتم اي نفس خبيث بي‌وفا
از كجا ميل غزا تو از كجا
راست گوي اي نفس كين حيلت‌گريست
ورنه نفس شهوت از طاعت بريست
گر نگويي راست حمله آرمت
در رياضت سخت‌تر افشارمت
نفس بانگ آورد آن دم از درون
با فصاحت بي‌دهان اندر فسون
كه مرا هر روز اينجا مي‌كشي
جان من چون جان گبران مي‌كشي
هيچ كس را نيست از حالم خبر
كه مرا تو مي‌كشي بي‌خواب و خور
در غزا بجهم به يك زخم از بدن
خلق بيند مردي و ايثار من
گفتم اي نفسك منافق زيستي
هم منافق مي‌مري تو چيستي
در دو عالم تو مرايي بوده‌اي
در دو عالم تو چنين بيهوده‌اي
نذر كردم كه ز خلوت هيچ من
سر برون نارم چو زنده‌ست اين بدن
زانك در خلوت هر آنچ تن كند
نه از براي روي مرد و زن كند
جنبش و آرامش اندر خلوتش
جز براي حق نباشد نيتش
اين جهاد اكبرست آن اصغرست
هر دو كار رستمست و حيدرست
كار آن كس نيست كو را عقل و هوش
پرد از تن چون بجنبد دنب موش
آن چنان كس را ببايد چون زنان
دور بودن از مصاف و از سنان
صوفيي آن صوفيي اين اينت حيف
آن ز سوزن كشته اين را طعمه سيف
نقش صوفي باشد او را نيست جان
صوفيان بدنام هم زين صوفيان
بر در و ديوار جسم گل‌سرشت
حق ز غيرت نقش صد صوفي نبشت
تا ز سحر آن نقشها جنبان شود
تا عصاي موسوي پنهان شود
نقشها را ميخورد صدق عصا
چشم فرعونيست پر گرد و حصا
صوفي ديگر ميان صف حرب
اندر آمد بيست بار از بهر ضرب
با مسلمانان به كافر وقت كر
وانگشت او با مسلمانان به فر
زخم خورد و بست زخمي را كه خورد
بار ديگر حمله آورد و نبرد
تا نميرد تن به يك زخم از گزاف
تا خورد او بيست زخم اندر مصاف
حيفش آمد كه به زخمي جان دهد
جان ز دست صدق او آسان رهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد