بخش ۱۶۳ - حكايت آن مجاهد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶۳ - حكايت آن مجاهد

۳۴ بازديد


آن يكي بودش به كف در چل درم
هر شب افكندي يكي در آب يم
تا كه گردد سخت بر نفس مجاز
در تاني درد جان كندن دراز
با مسلمانان بكر او پيش رفت
وقت فر او وا نگشت از خصم تفت
زخم ديگر خورد آن را هم ببست
بيست كرت رمح و تير از وي شكست
بعد از آن قوت نماند افتاد پيش
مقعد صدق او ز صدق عشق خويش
صدق جان دادن بود هين سابقوا
از نبي برخوان رجال صدقوا
اين همه مردن نه مرگ صورتست
اين بدن مر روح را چون آلتست
اي بسا خامي كه ظاهر خونش ريخت
ليك نفس زنده آن جانب گريخت
آلتش بشكست و ره‌زن زنده ماند
نفس زنده‌ست ارچه مركب خون فشاند
اسپ كشت و راه او رفته نشد
جز كه خام و زشت و آشفته نشد
گر بهر خون ريزيي گشتي شهيد
كافري كشته بدي هم بوسعيد
اي بسا نفس شهيد معتمد
مرده در دنيا چو زنده مي‌رود
روح ره‌زن مرد و تن كه تيغ اوست
هست باقي در كف آن غزوجوست
تيغ آن تيغست مرد آن مرد نيست
ليك اين صورت ترا حيران كنيست
نفس چون مبدل شود اين تيغ تن
باشد اندر دست صنع ذوالمنن
آن يكي مرديست قوتش جمله درد
اين دگر مردي ميان‌تي هم‌چو گرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد