بخش ۱۶۴ - صفت كردن مرد غماز و نمودن صورت كنيزك مصور در كاغذ

۳۶ بازديد


مر خليفهٔ مصر را غماز گفت
كه شه موصل به حوري گشت جفت
يك كنيزك دارد او اندر كنار
كه به عالم نيست مانندش نگار
در بيان نايد كه حسنش بي‌حدست
نقش او اينست كه اندر كاغذست
نقش در كاغذ چو ديد آن كيقباد
خيره گشت و جام از دستش فتاد
پهلواني را فرستاد آن زمان
سوي موصل با سپاه بس گران
كه اگر ندهد به تو آن ماه را
بركن از بن آن در و درگاه را
ور دهد تركش كن و مه را بيار
تا كشم من بر زمين مه در كنار
پهلوان شد سوي موصل با حشم
با هزاران رستم و طبل و علم
چون ملخها بي‌عدد بر گرد كشت
قاصد اهلاك اهل شهر گشت
هر نواحي منجنيقي از نبرد
هم‌چو كوه قاف او بر كار كرد
زخم تير و سنگهاي منجنيق
تيغها در گرد چون برق از بريق
هفته‌اي كرد اين چنين خون‌ريز گرم
برج سنگين سست شد چون موم نرم
شاه موصل ديد پيگار مهول
پس فرستاد از درون پيشش رسول
كه چه مي‌خواهي ز خون مؤمنان
كشته مي‌گردند زين حرب گران
گر مرادت ملك شهر موصلست
بي‌چنين خون‌ريز اينت حاصلست
من روم بيرون شهر اينك در آ
تا نگيرد خون مظلومان ترا
ور مرادت مال و زر و گوهرست
اين ز ملك شهر خود آسان‌ترست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد