بخش ۱۶۵ - ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را بدين خليفه تا خون‌ريز مسلمانان بيشتر نشود

۳۴ بازديد


چون رسول آمد به پيش پهلوان
داد كاغذ اندرو نقش و نشان
بنگر اندر كاغذ اين را طالبم
هين بده ورنه كنون من غالبم
چون رسول آمد بگفت آن شاه نر
صورتي كم گير زود اين را ببر
من نيم در عهد ايمان بت‌پرست
بت بر آن بت‌پرست اوليترست
چونك آوردش رسول آن پهلوان
گشت عاشق بر جمالش آن زمان
عشق بحري آسمان بر وي كفي
چون زليخا در هواي يوسفي
دور گردونها ز موج عشق دان
گر نبودي عشق بفسردي جهان
كي جمادي محو گشتي در نبات
كي فداي روح گشتي ناميات
روح كي گشتي فداي آن دمي
كز نسيمش حامله شد مريمي
هر يكي بر جا ترنجيدي چو يخ
كي بدي پران و جويان چون ملخ
ذره ذره عاشقان آن كمال
مي‌شتابد در علو هم‌چون نهال
سبح لله هست اشتابشان
تنقيهٔ تن مي‌كنند از بهر جان
پهلوان چه را چو ره پنداشته
شوره‌اش خوش آمده حب كاشته
چون خيالي ديد آن خفته به خواب
جفت شد با آن و از وي رفت آب
چون برفت آن خواب و شد بيدار زود
ديد كه آن لعبت به بيداري نبود
گفت بر هيچ آب خود بردم دريغ
عشوهٔ آن عشوه‌ده خوردم دريغ
پهلوان تن بد آن مردي نداشت
تخم مردي در چنان ريگي بكاشت
مركب عشقش دريده صد لگام
نعره مي‌زد لا ابالي بالحمام
ايش ابالي بالخليفه في‌الهوي
استوي عندي وجودي والتوي
اين چنين سوزان و گرم آخر مكار
مشورت كن با يكي خاوندگار
مشورت كو عقل كو سيلاب آز
در خرابي كرد ناخنها دراز
بين ايدي سد و سوي خلف سد
پيش و پس كم بيند آن مفتون خد
آمده در قصدجان سيل سياه
تا كه روبه افكند شيري به چاه
از چهي بنموده معدومي خيال
تا در اندازد اسودا كالجبال
هيچ‌كس را با زنان محرم مدار
كه مثال اين دو پنبه‌ست و شرار
آتشي بايد بشسته ز آب حق
هم‌چو يوسف معتصم اندر زهق
كز زليخاي لطيف سروقد
هم‌چو شيران خويشتن را واكشد
بازگشت از موصل و مي‌شد به راه
تا فرود آمد به بيشه و مرج‌گاه
آتش عشقش فروزان آن چنان
كه نداند او زمين از آسمان
قصد آن مه كرد اندر خيمه او
عقل كو و از خليفه خوف كو
چون زند شهوت درين وادي دهل
چيست عقل تو فجل ابن الفجل
صد خليفه گشته كمتر از مگس
پيش چشم آتشينش آن نفس
چون برون انداخت شلوار و نشست
در ميان پاي زن آن زن‌پرست
چون ذكر سوي مقر مي‌رفت راست
رستخيز و غلغل از لشكر بخاست
برجهيد و كون‌برهنه سوي صف
ذوالفقاري هم‌چو آتش او به كف
ديد شير نر سيه از نيستان
بر زده بر قلب لشكر ناگهان
تازيان چون ديو در جوش آمده
هر طويله و خيمه اندر هم زده
شير نر گنبذ همي‌كرد از لغز
در هوا چون موج دريا بيست گز
پهلوان مردانه بود و بي‌حذر
پيش شير آمد چو شير مست نر
زد به شمشير و سرش را بر شكافت
زود سوي خيمهٔ مه‌رو شتافت
چونك خود را او بدان حوري نمود
مردي او هم‌چنين بر پاي بود
با چنان شيري به چالش گشت جفت
مردي او مانده بر پاي و نخفت
آن بت شيرين‌لقاي ماه‌رو
در عجب در ماند از مردي او
جفت شد با او به شهوت آن زمان
متحد گشتند حالي آن دو جان
ز اتصال اين دو جان با همدگر
مي‌رسد از غيبشان جاني دگر
رو نمايد از طريق زادني
گر نباشد از علوقش ره‌زني
هر كجا دو كس به مهري يا به كين
جمع آيد ثالثي زايد يقين
ليك اندر غيب زايد آن صور
چون روي آن سو ببيني در نظر
آن نتايج از قرانات تو زاد
هين مگرد از هر قريني زود شاد
منتظر مي‌باش آن ميقات را
صدق دان الحاق ذريات را
كز عمل زاييده‌اند و از علل
هر يكي را صورت و نطق و طلل
بانگشان درمي‌رسد زان خوش حجال
كاي ز ما غافل هلا زوتر تعال
منتظر در غيب جان مرد و زن
مول مولت چيست زوتر گام زن
راه گم كرد او از آن صبح دروغ
چون مگس افتاد اندر ديگ دوغ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد