بخش ۱۶۶ - پشيمان شدن آن سرلشكر از آن خيانت

۳۵ بازديد


چند روزي هم بر آن بد بعد از آن
شد پشيمان او از آن جرم گران
داد سوگندش كاي خورشيدرو
با خليفه زينچ شد رمزي مگو
چون نديد او را خليفه مست گشت
پس ز بام افتاد او را نيز طشت
ديد صد چندان كه وصفش كرده بود
كي بود خود ديده مانند شنود
وصف تصويرست بهر چشم هوش
صورت آن چشم دان نه زان گوش
كرد مردي از سخن‌داني سال
حق و باطل چيست اي نيكو مقال
گوش را بگرفت و گفت اين باطلست
چشم حقست و يقينش حاصلست
آن به نسبت باطل آمد پيش اين
نسبتست اغلب سخنها اي امين
ز آفتاب ار كرد خفاش احتجاب
نيست محجوب از خيال آفتاب
خوف او را خود خيالش مي‌دهد
آن خيالش سوي ظلمت مي‌كشد
آن خيال نور مي‌ترساندش
بر شب ظلمات مي‌چفساندش
از خيال دشمن و تصوير اوست
كه تو بر چفسيده‌اي بر يار و دوست
موسيا كشفت لمع بر كه فراشت
آن مخيل تاب تحقيقت نداشت
هين مشو غره بدانك قابلي
مر خيالش را و زين ره واصلي
از خيال حرب نهراسيد كس
لا شجاعه قبل حرب اين دان و بس
بر خيال حرب خيز اندر فكر
مي‌كند چون رستمان صد كر و فر
نقش رستم كه آن به حمامي بود
قرن حمله فكر هر خامي بود
اين خيال سمع چون مبصر شود
حيز چه بود رستمي مضطر شود
جهد كن كز گوش در چشمت رود
آنچ كه آن باطل بدست آن حق شود
زان سپس گوشت شود هم طبع چشم
گوهري گردد دو گوش هم‌چو يشم
بلك جمله تن چو آيينه شود
جمله چشم و گوهر سينه شود
گوش انگيزد خيال و آن خيال
هست دلالهٔ وصال آن جمال
جهد كن تا اين خيال افزون شود
تا دلاله رهبر مجنون شود
آن خليفه گول هم يك چند نيز
ريش گاوي كرد خوش با آن كنيز
ملك را تو ملك غرب و شرق گير
چون نمي‌ماند تو آن را برق گير
مملكت كان مي‌نماند جاودان
اي دلت خفته تو آن را خواب دان
تا چه خواهي كرد آن باد و بروت
كه بگيرد هم‌چو جلادي گلوت
هم درين عالم بدان كه مامنيست
از منافق كم شنو كو گفت نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد