بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه اياز

۳۵ بازديد


چون اميران از حسد جوشان شدند
عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
كين اياز تو ندارد سي خرد
جامگي سي امير او چون خورد
شاه بيرون رفت با آن سي امير
سوي صحرا و كهستان صيدگير
كارواني ديد از دور آن ملك
گفت اميري را برو اي مؤتفك
رو بپرس آن كاروان را بر رصد
كز كدامين شهر اندر مي‌رسد
رفت و پرسيد و بيامد كه ز ري
گفت عزمش تا كجا درماند وي
ديگري را گفت رو اي بوالعلا
باز پرس از كاروان كه تا كجا
رفت و آمد گفت تا سوي يمن
گفت رختش چيست هان اي موتمن
ماند حيران گفت با ميري دگر
كه برو وا پرس رخت آن نفر
باز آمد گفت از هر جنس هست
اغلب آن كاسه‌هاي رازيست
گفت كي بيرون شدند از شهر ري
ماند حيران آن امير سست پي
هم‌چنين تا سي امير و بيشتر
سست‌راي و ناقص اندر كر و فر
گفت اميران را كه من روزي جدا
امتحان كردم اياز خويش را
كه بپرس از كاروان تا از كجاست
او برفت اين جمله وا پرسيد راست
بي‌وصيت بي‌اشارت يك به يك
حالشان دريافت بي ريبي و شك
هر چه زين سي مير اندر سي مقام
كشف شد زو آن به يكدم شد تمام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد