بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبريانه و جواب دادن شاه ايشان را

۳۳ بازديد


پس بگفتند آن اميران كين فنيست
از عنايتهاش كار جهد نيست
قسمت حقست مه را روي نغز
دادهٔ بختست گل را بوي نغز
گفت سلطان بلك آنچ از نفس زاد
ريع تقصيرست و دخل اجتهاد
ورنه آدم كي بگفتي با خدا
ربنا انا ظلمنا نفسنا
خود بگفتي كين گناه از نفس بود
چون قضا اين بود حزم ما چه سود
هم‌چو ابليسي كه گفت اغويتني
تو شكستي جام و ما را مي‌زني
بل قضا حقست و جهد بنده حق
هين مباش اعور چو ابليس خلق
در تردد مانده‌ايم اندر دو كار
اين تردد كي بود بي‌اختيار
اين كنم يا آن كنم او كي گود
كه دو دست و پاي او بسته بود
هيچ باشد اين تردد بر سرم
كه روم در بحر يا بالا پرم
اين تردد هست كه موصل روم
يا براي سحر تا بابل روم
پس تردد را ببايد قدرتي
ورنه آن خنده بود بر سبلتي
بر قضا كم نه بهانه اي جوان
جرم خود را چون نهي بر ديگران
خون كند زيد و قصاص او به عمر
مي خورد عمرو و بر احمد حد خمر
گرد خود برگرد و جرم خود ببين
جنبش از خود بين و از سايه مبين
كه نخواهد شد غلط پاداش مير
خصم را مي‌داند آن مير بصير
چون عسل خوردي نيامد تب به غير
مزد روز تو نيامد شب به غير
در چه كردي جهد كان وا تو نگشت
تو چه كاريدي كه نامد ريع كشت
فعل تو كه زايد از جان و تنت
هم‌چو فرزندت بگيرد دامنت
فعل را در غيب صورت مي‌كنند
فعل دزدي را نه داري مي‌زنند
دار كي ماند به دزدي ليك آن
هست تصوير خداي غيب‌دان
در دل شحنه چو حق الهام داد
كه چنين صورت بساز از بهر داد
تا تو عالم باشي و عادل قضا
نامناسب چون دهد داد و سزا
چونك حاكم اين كند اندر گزين
چون كند حكم احكم اين حاكمين
چون بكاري جو نرويد غير جو
قرض تو كردي ز كه خواهد گرو
جرم خود را بر كسي ديگر منه
هوش و گوش خود بدين پاداش ده
جرم بر خود نه كه تو خود كاشتي
با جزا و عدل حق كن آشتي
رنج را باشد سبب بد كردني
بد ز فعل خود شناس از بخت ني
آن نظر در بخت چشم احوال كند
كلب را كهداني و كاهل كند
متهم كن نفس خود را اي فتي
متهم كم كن جزاي عدل را
توبه كن مردانه سر آور به ره
كه فمن يعمل بمثقال يره
در فسون نفس كم شو غره‌اي
كه آفتاب حق نپوشد ذره‌اي
هست اين ذرات جسمي اي مفيد
پيش اين خورشيد جسماني پديد
هست ذرات خواطر و افتكار
پيش خورشيد حقايق آشكار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد