بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صياد در ترهب

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صياد در ترهب

۳۳ بازديد


مرغ گفتش خواجه در خلوت مه‌ايست
دين احمد را ترهب نيك نيست
از ترهب نهي كردست آن رسول
بدعتي چون در گرفتي اي فضول
جمعه شرطست و جماعت در نماز
امر معروف و ز منكر احتراز
رنج بدخويان كشيدن زير صبر
منفعت دادن به خلقان هم‌چو ابر
خير ناس آن ينفع الناس اي پدر
گر نه سنگي چه حريفي با مدر
در ميان امت مرحوم باش
سنت احمد مهل محكوم باشد
گفت عقل هر كه را نبود رسوخ
پيش عاقل او چو سنگست و كلوخ
چون حمارست آنك نانش امنيتست
صحبت او عين رهبانيتست
زانك غير حق همه گردد رفات
كل آت بعد حين فهو آت
حكم او هم حكم قبلهٔ او بود
مرده‌اش خوان چونك مرده‌جو بود
هر كه با اين قوم باشد راهبست
كه كلوخ و سنگ او را صاحبست
خود كلوخ و سنگ كس را ره نزد
زين كلوخان صد هزار آفت رسد
گفت مرغش پس جهاد آنگه بود
كين چنين ره‌زن ميان ره بود
از براي حفظ و ياري و نبرد
بر ره ناآمن آيد شيرمرد
عرق مردي آنگهي پيدا شود
كه مسافر همره اعدا شود
چون نبي سيف بودست آن رسول
امت او صفدرانند و فحول
مصلحت در دين ما جنگ و شكوه
مصلحت در دين عيسي غار و كوه
گفت آري گر بود ياري و زور
تا به قوت بر زند بر شر و شور
چون نباشد قوتي پرهيز به
در فرار لا يطاق آسان بجه
گفت صدق دل ببايد كار را
ورنه ياران كم نيايد يار را
يار شو تا يار بيني بي‌عدد
زانك بي‌ياران بماني بي‌مدد
ديو گرگست و تو هم‌چون يوسفي
دامن يعقوب مگذار اي صفي
گرگ اغلب آنگهي گيرا بود
كز رمه شيشك به خود تنها رود
آنك سنت يا جماعت ترك كرد
در چنين مسبع نه خون خويش خورد
هست سنت ره جماعت چون رفيق
بي‌ره و بي‌يار افتي در مضيق
همرهي نه كو بود خصم خرد
فرصتي جويد كه جامهٔ تو برد
مي‌رود با تو كه يابد عقبه‌اي
كه تواند كردت آنجا نهبه‌اي
يا بود اشتردلي چون ديد ترس
گويد او بهر رجوع از راه درس
يار را ترسان كند ز اشتردلي
اين چنين همره عدو دان نه ولي
راه جان‌بازيست و در هر غيشه‌اي
آفتي در دفع هر جان‌شيشه‌اي
راه دين زان رو پر از شور و شرست
كه نه راه هر مخنث گوهرست
در ره اين ترس امتحانهاي نفوس
هم‌چو پرويزن به تمييز سبوس
راه چه بود پر نشان پايها
يار چه بود نردبان رايها
گيرم آن گرگت نيابد ز احتياط
بي ز جمعيت نيابي آن نشاط
آنك تنها در رهي او خوش رود
با رفيقان سير او صدتو شود
با غليظي خر ز ياران اي فقير
در نشاط آيد شود قوت‌پذير
هر خري كز كاروان تنها رود
بر وي آن راه از تعب صدتو شود
چند سيخ و چند چوب افزون خورد
تا كه تنها آن بيابان را برد
مر ترا مي‌گويد آن خر خوش شنو
گر نه‌اي خر هم‌چنين تنها مرو
آنك تنها خوش رود اندر رصد
با رفيقان بي‌گمان خوشتر رود
هر نبيي اندرين راه درست
معجزه بنمود و همراهان بجست
گر نباشد ياري ديوارها
كي برآيد خانه و انبارها
هر يكي ديوار اگر باشد جدا
سقف چون باشد معلق در هوا
گر نباشد ياري حبر و قلم
كي فتد بر روي كاغذها رقم
اين حصيري كه كسي مي‌گسترد
گر نپيوندد به هم بادش برد
حق ز هر جنسي چو زوجين آفريد
پس نتايج شد ز جمعيت پديد
او بگفت و او بگفت از اهتزاز
بحثشان شد اندرين معني دراز
مثنوي را چابك و دلخواه كن
ماجرا را موجز و كوتاه كن
بعد از آن گفتش كه گندم آن كيست
گفت امانت از يتيم بي وصيست
مال ايتام است امانت پيش من
زانك پندارند ما را مؤتمن
گفت من مضطرم و مجروح‌حال
هست مردار اين زمان بر من حلال
هين به دستوري ازين گندم خورم
اي امين و پارسا و محترم
گفت مفتي ضرورت هم توي
بي‌ضرورت گر خوري مجرم شوي
ور ضرورت هست هم پرهيز به
ور خوري باري ضمان آن بده
مرغ پس در خود فرو رفت آن زمان
توسنش سر بستد از جذب عنان
چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند
چند او ياسين و الانعام خواند
بعد در ماندن چه افسوس و چه آه
پيش از آن بايست اين دود سياه
آن زمان كه حرص جنبيد و هوس
آن زمان مي‌گو كاي فريادرس
كان زمان پيش از خرابي بصره است
بوك بصره وا رهد هم زان شكست
ابك لي يا باكيي يا ثاكلي
قبل هدم البصرة و الموصل
نح علي قبل موتي واغتفر
لا تنح لي بعد موتي واصطبر
ابك لي قبل ثبوري في‌النوي
بعد طوفان النوي خل البكا
آن زمان كه ديو مي‌شد راه‌زن
آن زمان بايست ياسين خواندن
پيش از آنك اشكسته گردد كاروان
آن زمان چوبك بزن اي پاسبان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد