بخش ۱۴۰ - مثل

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴۰ - مثل

۳۵ بازديد


آنچنان كه گفت مادر بچه را
گر خيالي آيدت در شب فرا
يا بگورستان و جاي سهمگين
تو خيالي بيني اسود پر ز كين
دل قوي دار و بكن حمله برو
او بگرداند ز تو در حال رو
گفت كودك آن خيال ديووش
گر بدو اين گفته باشد مادرش
حمله آرم افتد اندر گردنم
ز امر مادر پس من آنگه چون كنم
تو همي‌آموزيم كه چست ايست
آن خيال زشت را هم مادريست
ديو و مردم را ملقن آن يكيست
غالب از وي گردد ار خصم اندكيست
تا كدامين سوي باشد آن يواش
الله‌الله رو تو هم زان سوي باش
گفت اگر از مكر نايد در كلام
حيله را دانسته باشد آن همام
سر او را چون شناسي راست گو
گفت من خامش نشينم پيش او
صبر را سلم كنم سوي درج
تا بر آيم صبر مفتاح الفرج
ور بجوشد در حضورش از دلم
منطقي بيرون ازين شادي و غم
من بدانم كو فرستاد آن بمن
از ضمير چون سهيل اندر يمن
در دل من آن سخن زان ميمنه‌ست
زانك از دل جانب دل روزنه‌ست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد