دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۶ ۳۵ بازديد
رفتي سفر مسافر از تو خبر ندارم
جز رد پاي بر خاك چيز دگر ندارم
اين چشم خون فشان را بر خاك مي فشانم
اين خاك تا به سر شد چيزي به سر ندارم
مدهوش بوي دلبر از نفحه ي نسيمم
از كوي مي فروشان ديگر حذر ندارم
اي گل كه پرپري در اين خاطرات تلخم
جز خار ساقه چيزي اندر جگر ندارم
من آشناي دردم تلخم چو زهر مينا
گشتم ابوالخبائث ديگر شكر ندارم
مسجد خراب كردم ميخانه اي بسازم
جز كشتن تو اي شيخ فكري دگر ندارم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد