دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۶ ۳۴ بازديد
فرستاد درياي فضل و هنر
بدين خشك لب بحري از شعر تر
روان كرد جويي ز بحر روان
كه دارد همي ز آب كوثر اثر
رواني لفظ روانبخش او
ببرد آبروي نسيم سحر
دل ناتوانم همانا بديد
فرستاد بهر دل من شكر
چو بر جانم از فضل زيور نيافت
بياراست جانم به فضل درر
اگر ديدي اشعار جان پرورش
خضر آب حيوان نجستي دگر
اگر چه بسي مادر فضل زاد
به گيتي نياورد زو به پسر
چو بر فضل صدگونه برهان نمود
به برهان شد اندر جهان نامور
فرستاد بحري كه غواص طبع
برو بر نيارست كردن گذر
در آن بحر كو گشت غواص، من
چه به زانكه باشم ازو بر حذر؟
چو كشتي دانش نباشد مرا
نيفتم به ناداني اندر خطر
مسلم شد آن بحر آن را كه او
شناساي بحر است و داناي بر
جهان هنر دايمآباد باد
از آن معدن فضل و كان هنر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد