قصيده شماره ۱۱ - ايضاله

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۱ - ايضاله

۳۴ بازديد


طاب روح النسيم بالاسحار
اين دورالنديم بالادوار؟
در خماريم كو لب ساقي؟
نيم مستيم كو كرشمهٔ يار؟
طره‌اي كو؟ كه دل درو بنديم
چهره‌اي كو؟ كه جان كنيم نثار
غمزهٔ يار مست و ما مخمور
لعل او تابدار و ما هشيار
خيز، كز لعل يار نوشين لب
به كف آريم جام نوش گوار
كه جزين باده بار نرهاند
نيم مستان عشق را ز خمار
در سر زلف يار دل بنديم
كه به روز آيد آخر اين شب تار
زير هر تار مو نظاره كنيم
صد هزار آفتاب خوش ديدار
از رخش كافتاب، ذرهٔ اوست
بر فروزيم ذره‌وار عذار
تا همه نور آفتاب بود
نبود بيش ذره را آثار
در چنين حال شاهد توحيد
ننمايد به عاشقان ديدار
به حقيقت يقين كنند كه نيست
جز يكي در جهان جان ديار
نور وحدت چو آشكار شود
متواري شود جهان ناچار
در جهان ذره در فضاي قدم
نور او آفتاب ذره شكار
اي دريغا! كه پرتوي بودي
زانچه روشن شدي ازين گفتار
تا در آيينهٔ معاينه‌ام
تافتي عكس نور اين اسرار
چون مرا زين بهار بويي نيست
چه كنم وصف بوستان بهار؟
چشم خفاش را چه از خورشيد؟
مرغ محبوس را چه از اشجار؟
چون كه همرنگ آفتاب شويم
شايد آن لحظه گر كنيم قرار
كاشكار و نهان او ماييم
ليس في‌الدار غيره ديار
ور نشد زين بيان تو را روشن
جام گيتي‌نماي را به كف آر
كاش بودي به جاي دم قدمي
يا ظهوري به جاي اين اظهار
يا در اول نهان شدي آخر
يا در انوار طي شدي اطوار
تا عراقي جان رسيده به لب
باز رستي ز دست خود يك بار
گر ببودم نبود پيوستي
كردمي آن نفس به جان اقرار
تا ببيني درو كه جمله يكي است
خواه يكصد شمار و خواه هزار
هر پراكنده‌اي كه جمع شود
بر زبانش چنين رود گفتار
اگر عراقي زبان فرو بستي
آشكارا نگشتي اين اسرار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد