قصيده شماره ۱۵ - ايضاله

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۵ - ايضاله

۳۵ بازديد


دوش مانا شنيد فريادم
كرد بيمار پرسشي بادم
من هم از روي باد پيمايي
نفسي با نسيم بگشادم
با دلش رمزكي فرو گفتم
به كف او پيامكي دادم
گفتم: ار چه تو نيز بيماري
خبري ده ز صحت آبادم
نفسي از دم مسيح دمي
به من آور، كه نيك ناشادم
بر سرم سنگ جور از چه رسد
بي‌محابا، مگر ز اوتادم؟
همچو غنچه چرا به بند كنند
چون ززر همچو سوسن آزادم؟
نرمكي باد گفت در گوشم:
خود گرفتم كه در ره افتادم
بر چهار فلك چگويم روم؟
بر سر خود چو پاي ننهادم
كي چنان جاي در شمار آيم؟
من يكي گوشه گرد آحادم
خود تو انگار لحظه‌اي رفتم
بر در او به خدمت استادم
كه گذارد مرا به صدر بهشت؟
كه كند در طريق ارشادم؟
گفتم: اي باد، باد كم‌پيماي
كه من از باد خود به فريادم
بي تكاپوي تو در آن حضرت
پيك اميد را فرستادم
همتي بسته‌ام كه از ره لطف
به عيادت كند دمي يادم
اي مسيحا نفس، بيا، نفسي
تا رسد از دم تو امدادم
باد انفاس تو شفا ده خلق
تا نفس مي‌زند بني آدم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد