قصيده شماره ۱۶ - در نعت رسول اكرم (ص)

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۶ - در نعت رسول اكرم (ص)

۴۰ بازديد


شهبازم و شكار جهان نيست در خورم
ناگه بود كه از كف ايام برپرم
چون مي‌توان ز دست شهان طعمه يافتن
از دست روزگار چرا غصه مي‌خورم؟
بر فرق كاينات چرا پا نمي‌نهم؟
آخر نه خاك پاي عزيز پيمبرم؟
آن كاملي كه رتبتش از غايت كمال
گويد: منم كه عين كمال است منظرم
نورم كه از ظهور من اشيا وجود يافت
ظاهر تراست هر نفس انفاس اظهرم
وصاف لايزال ز من آشكار شد
بنگر به من كه آينهٔ ذات انورم
روشن‌تر است دم به دم انوار كاينات
از نور بي‌نهايت روح منورم
روشن‌تر از وجود تجلي ذات حق
بنموده آنچه بود و بود جمله يكسرم
عالم بسوزد از سبحات جلال من
از روي لطف اگر به جهان باز ننگرم
روشن‌تر از وجود شود ظلمت عدم
گر پردهٔ جمال خود از هم فرو درم
آن دم كه بود مدت غيبم شهود يافت
بنمود آنچه بود و بود جمله يكسرم
پيش از وجود خلق به هفتصد هزار سال
شد علم آخرين و نخستين مقررم
بر لوح ممكنات قلم آنچه ثبت كرد
حرفي بود همه ز حواشي دفترم
معني حرف عالم و سر صفات حق
شد منكشف ز پرتو انوار جوهرم
في‌الجمله ورد جملهٔ اشياست ذات من
بل اسم اعظمم، نه كه بل اسم مصدرم
زانجا كه اسم عين مسماست مي‌دهند
هر لحظه خلعت دگر و تاج ديگرم
سلطان منم كه از سر ميدان بدين صفت
گوي مراد از خم چوگان همي برم
هر نور كاشكار شد از مشرق شهود
عين من است جمله و زان نيز برترم
چون بنگرم در آينه عكس جمال خويش
گردد همه جهان به حقيقت مصورم
خورشيد آسمان ظهورم، عجب مدار
ذرات كاينات اگر گشت مظهرم
حق را نديد آنكه رخ خوب من نديد
باري نظاره كن رخ انوار گسترم
انوار انبيا همه آثار روي من
انفاس اوليا ز نسيم مطهرم
ارواح قدس جمله نمودار معنيم
اشباه انس جمله نگه‌دار پيكرم
بحر محيط رشحه‌اي از فيض فايضم
نور بسيط لمعه‌اي از نور ازهرم
از من كمال يافت نبوت كه خاتمم
بر من تمام گشت ولايت كه سرورم
عالي‌ترين معارج ارواح كاملان
نازك‌ترين مدارج والاي منبرم
بحر ظهور و بحر بطون قدم بهم
در من ببين كه مجمع بحرين اكبرم
موسي و خضر در طلب مجمعي چنين
لب تشنه‌اند بر لب درياي اخضرم
جسم رخم به صورت آدم پديد شد
در حال سجده كرد فرشته برابرم
كشتي نوح از نظر من نجات يافت
نار خليل سوخت هم از تاب آذرم
عيسي كه مرده زنده همي كرد از نفس
بود آن نفس هم از نفس روح پرورم
امروز هر كه سلطنت و جاه من بديد
بيند چو آفتاب عيان روز محشرم
بر تخت اختيار نشسته به عز و ناز
گشته همه مراد ز دولت ميسرم
بر درگه خلافت من صف زده رسل
در سايهٔ لواي من آسوده لشكرم
هم واصفان شرعم و هم حاملان عرش
جمله به يك زبان شده آنجا ثناگرم
در بحر بي‌نهايت اوصاف مصطفي
گفتم كه آشنا كنم و غوطه‌اي خورم
هم در شب فروز ازل آيدم به كف
هم گوهر حيات ابد زو برآورم
نارفته در ميانه كه موجيم در ربود
وافكند در ميانه لي و گوهرم
مي‌خواهم اين زمان كه برآرم دمي از آن
ليكن نمي‌توان، كه گشت آب از سرم
يك قطره نيست ز درياي نعت او
وصفي كه گشته ظاهر ازين گفتهٔ ترم
سر صفات ظاهر بي‌منتهاي او
پيدا نمي‌كنم، كه ندارند باورم
از من كه مي‌برد بر آن رحمت خداي؟
آن كوست سوي جمله كمالات رهبرم
آنجا كه اوست كيست كه پيغام من برد؟
يا عرضه دارد اين سخنان مبترم
هم لطف او مگر نظري سوي من كند
گيرد عنايتش ز كرم باز در برم
گويد قبول او كه: عراقي از آن ماست
احسان او آند ز شفاعت توانگرم
بخشد نواله‌اي ز سر خوان خاص خود
و آبي دهد به كاس خود از حوض كوثرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد