قصيده شماره ۱۷ - در مدح شيخ بهاء الدين زكريا ملتاني

۳۵ بازديد


مي بياور ساقيا، تا خويشتن را كم زنيم
كار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنيم
از سر مستي همه درياي هستي بر كشيم
فارغ آييم از خود و هر دو جهان را كم زنيم
بگسليم از هم طناب خيمهٔ هفت آسمان
خيمهٔ همت وراي نيلگون طارم زنيم
لايق ميدان ما چون نيست نه گوي فلك
شايد ار چوگان زلف يار خم در خم زنيم
جام كيخسرو به كف داريم پس شايد كه ما
دم به دم در بزم وصل يار جام جم زنيم
چون درآيد از در او، در پايش اندازيم سر
دست در زلف درازش گاه‌گاهي هم زنيم
خاك روييم از سر كويش به جاروب وفا
ور بماند گردكي، از ديده او را نم زنيم
پاي چون روح‌القدس بر ديدهٔ صورت نهيم
آتشي از سوز دل در سنگر آدم زنيم
خرمن هستي به باد بي‌نيازي در دهيم
دست در فتراك صاحب همت اعظم زنيم
شيخ رباني بهاء الحق والدين آنكه ما
بوسه بر خاك درش چون قدسيان هر دم زنيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد