غزل

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل

۳۵ بازديد


در هواي تو جان و تن بارست
جان فدا كرد عاشق و وارست
صيد خود را چرا زني تو به تير؟
كو به دام تو خود گرفتار است
در هلاك دلم چه مي‌كوشي؟
چون كه بيچاره خود درين كار است
دل بسي در غمت به خون غلتيد
ليكن اين بار خود سبكبار است
اي شبم روز با تو، بي‌رخ تو
روز روشن مرا شب تار است
عاشقان پيش چون تو صيادي
جان فدا مي‌كنند و ناچار است
من ز تيرت امان نمي‌طلبم
ليكنم آرزوي ديدار است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد