حكايت ماضيه

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت ماضيه

۳۴ بازديد


چون درآمد به شهر دوست فقير
كرد اوصاف حسن او تقرير
اندر آمد به مسجد جامع
زو كرامات اوليا لامع
بعد از آن چون نماز جمعه بكرد
با جماعت، فقير صاحب درد
از مصلي فراز منبر شد
مجلس عاشقان منور شد
بر زبان سري از حقيقت راند
كه از آن فهم خلق عاجز ماند
گفت: كافهام اگرچه در ماند
آخر اين چوب پاره مي‌داند
منبر از جاي خويشتن برخاست
وز زمين در هوا همي شد راست
شيخ گفتش: ادب نگه مي‌دار
حركت را به عاشقان بگذار
منبر، آنجا كه بود، باز استاد
قريب پنجاه مجلسي جان داد
شيخ گفت: آنكه نور مجلس ماست
چون به مجلس نيامده است كجاست؟
مجلسم بي‌لقاش تاريك است
سخن عشق نيز باريك است
عذر دارد هرآنكه باريكي
در نيابد ميان تاريكي
صحن جان را چراغ پيدا نيست
مگر آن دل شكار اينجا نيست؟
چون نيامد به مجلس عشاق
جان بدادند عاشقان ز فراق
ياد او بر زبان با بركت
چون نبخشد جماد را حركت؟
داند آن كس كزو نشان دارد
كه ز شوقش جماد جان دارد
عاشقانش چو در حديث آيند
در و ديوار گوش بگشايند
عاشق از هجر او همي ميرد
چوب منبر هوا همي گيرد
گر نداني تو اين سخن به يقين
رو سريرش به صحن مسجد بين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد