غزل

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل

۳۶ بازديد


دل چو در دام عشق منظور است
ديده را جرم نيست، معذور است
ناظرم بر رخت به ديدهٔ جان
گرچه از چشم ظاهرم دور است
از شراب الست روز وصال
جان مستم هنوز مخمور است
دست از عاشقي نمي‌دارد
دايم از يار اگرچه مهجور است
جان آشفته بر رخت فاش است
شعلهٔ نار پرتو نور است
چشم مستت بلاي عشاق است
خاك پاي تو تاج فغفور است
حكم داري به هرچه فرمايي
كه عراقي مطيع و مامور است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد