غزل شماره ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲

۳۴ بازديد


چنان عشقش پريشان كرد ما را
كه ديگر جمع نتوان كرد ما را
سپاه صبر ما بشكست چون او
به غمزه تير باران كرد ما را
حديث عاشقي با او بگفتيم
بخنديد او و گريان كرد ما را
چو بر بط بركناري خفته بوديم
بزد چنگي و نالان كرد ما را
لب چون غنچه را بلبل نوا كرد
چو گل بشكفت و خندان كرد ما را
به شمشيري كه از تن سر نبرد
بكشت و زنده چون جان كرد ما را
غمش چون قطب ساكن گشت در دل
ولي چون چرخ گردان كرد ما را
كنون انفاس ما آب حيات است
كه از غمهاي خود نان كرد ما را
بسان ذرهٔ بي‌تاب بوديم
كنون خورشيد تابان كرد ما را
«مرا هرگز نبيني تا نميري»
بگفت و كار آسان كرد ما را
چو بر درد فراقش صبر كرديم
به وصل خويش درمان كرد ما را
بسان سيف فرغاني بر اين در
گدا بوديم سلطان كرد ما را
نسيم حضرت لطفش صباوار
به يكدم چون گلستان كرد ما را
چو نفس خويش را گردن شكستيم
سر خود در گريبان كرد ما را
كنون او ما و ما اوييم در عشق
دگر زين بيش چتوان كرد ما را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد