غزل شماره ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳

۳۶ بازديد


اگر دل است به جان مي‌خرد هواي تو را
و گر تن است به دل مي‌كشد جفاي تو را
به ياد روي تو تا زنده‌ام همي گريم
كه آب ديده كشد آتش هواي تو را
كليد هشت بهشت ار به من دهد رضوان
نه مردم ار بگذارم در سراي تو را
اگر به جان و جهانم دهد رضاي تو دست
به ترك هر دو به دست آورم رضاي تو را
بگير دست من افتاده را كه در ره عشق
به پاي صدق به سر مي‌برم وفاي تو را
چه خواهي از من درويش چون ادا نكند
خراج هر دو جهان نيمهٔ بهاي تو را
برون سلطنت عشق هر چه پيش آيد
درون بدان نشود ملتفت گداي تو را
سزد اگر ندهد مهر ديگري در دل
كه كس به غير تو شايسته نيست جاي تو را
مرا بلاي تو از محنت جهان برهاند
چگونه شكر كنم نعمت بلاي تو را
اگر چه راي تو در عشق كشتن من بود
براي خويش نكردم خلاف راي تو را
به دست مردم ديده چو سيف فرغاني
به آب چشم بشستيم خاك پاي تو را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد