غزل شماره ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶

۳۵ بازديد


اي بدل كرده آشنايي را
برگزيده ز ما جدايي را
خوي تيز از براي آن نبود
كه ببرند آشنايي را
در فراقت چو مرغ محبوسم
كه تصور كند رهايي را
مژه در خون چو دست قصاب است
بي تو مر ديدهٔ سنايي را
شمع رخسارهٔ تو مي‌طلبم
همچو پروانه روشنايي را
آفتابي و بي تو نوري نيست
ذره‌اي اين دل هوايي را
عندليبم بجان همي جويم
برگ گل دفع بي‌نوايي را
بي‌جمالت چو سيف فرغاني
ترك كردم سخن سرايي را
چارهٔ كارها بجستم و ديد
چاره وصل است بي‌شمايي را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد