غزل شماره ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷

۳۴ بازديد


اي سعادت ز پي زينت و زيبايي را
بافته بر قد تو كسوت رعنايي را
عشق رويت چو مرا حلقه بزد بر در دل
شوق از خانه به در كرد شكيبايي را
گر ببينم رخ چون شمع تو اي جان بيم است
كب چشمم بكشد آتش بينايي را
ذره‌ها گر همه خورشيد شود بي‌رويت
نبود روز شب عاشق سودايي را
من شوريده سر كوي تو را ترك كنم
گر مگس ترك كند صحبت حلوايي را
در دهان طمعم چون ترشي كند كند
لب شيرين تو دندان شكر خايي را
دهن تنگ تو چون ذرهٔ در سايه نهان
نفي كرده‌است ز خود تهمت پيدايي را
صبر با غمزهٔ غارت‌گرت افگند سپر
دفع شمشير كند لشكر يغمايي را
هوس نرگس شير افگن تو در كويت
با سگان انس دهد آهوي صحرايي را
بهر تو گوهر دين ترك همي بايد كرد
ز آنكه تو خاك شماري زر دنيايي را
سعدي ار شعر من و حسن تو ديدي گفتي
غايت اين است جمال و سخن‌آرايي را
سيف فرغاني چون شمع خيالش با تست
چه غم ار روز نباشد شب تنهايي را
مرد نادان ز غم آسوده بود چون كودك
خيز و چون تخته بشو دفتر دانايي را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد