دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۵ بازديد
اي خجل از روي خوبت آفتاب
روز من بي تو شبي بيماهتاب
آفتاب از ديدن رخسار تو
آنچنان خيره كه چشم از آفتاب
چون مرا در هجر تو شب خواب نيست
روز وصلت چون توان ديدن به خواب
بر سر كوي تو سودا ميپزم
با دل پر آتش و چشم پر آب
عقل را با عشق تو در سر جنون
صبر را از دست تو پا در ركاب
خون چكان بر آتش سوداي تو
آن دل بريان من همچون كباب
در سخن ز آن لب همي بارد شكر
در عرق ز آن رو همي ريزد گلاب
چشم مخمورت كه ما را مست كرد
توبهٔ خلقي شكسته چون شراب
از هوايي كيد از خاك درت
آنچنان جوشد دلم كز آتش آب
جز تو از خوبان عالم كس نداشت
سرو در پيراهن و مه در نقاب
بي خطاگر خون من ريزي رواست
اي خطاي تو به نزد ما صواب
تو طبيب عاشقان باشي، چرا
من دهم پيوسته سعدي را جواب
سيف فرغاني چو ديدي روي دوست
گر به شمشيرت زند رو برمتاب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد