غزل شماره ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۱

۳۴ بازديد


دردمندان غم عشق دوا مي‌خواهند
به اميد آمده‌اند از تو تو را مي‌خواهند
روز وصل تو كه عيد است و منش قربانم
هر سحر چون شب قدرش به دعا مي‌خواهند
اندراين مملكت اي دوست تو آن سلطاني
كه ملوك از در تو نان چو گدا مي‌خواهند
بلكه تا بر سر كوي تو گدايي كرديم
پادشاهان همه نان از در ما مي‌خواهند
ز آن جماعت كه ز تو طالب حورند و قصور
در شگفتم كه ز تو جز تو چرا مي‌خواهند
زحمتي ديده همه بر طمع راحت نفس
طاعتي كرده و فردوس جزا مي‌خواهند
عمل صالح خود را شب و روز از حضرت
چون متاعي كه فروشند بها مي‌خواهند
عاشقان خاك سر كوي تو اين همت بين
كه ولايت ز كجا تا به كجا مي‌خواهند
عاشقان مرغ و هوا عشق و جهان هست قفس
با قفس انس ندارند هوا مي‌خواهند
تو به دست كرم خويش جدا كن از من
طبع و نفسي كه مرا از تو جدا مي‌خواهند
عالمي شادي دنيا و گروهي غم عشق
عاقلان نعمت و عشاق بلا مي‌خواهند
سيف فرغاني هر كس كه تو بيني چيزي
از خدا خواهد و اين قوم خدا مي‌خواهند
در عزيزان ره عشق به خواري منگر
بنگر اين قوم كيانند و كرا مي‌خواهند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد