غزل شماره ۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۳

۳۶ بازديد


مشكل است اين كه كسي را به كسي دل برود
مهرش آسان به درون آيد و مشكل برود
دل من مهر تو را گرچه به خود زود گرفت
دير بايد كه مرا نقش تو از دل برود
بحر عشقت گر ازين شيوه زند موج فراق
كشتي من نه همانا كه به ساحل برود
بي وصال تو من مرده چراغم مانده
همچو پروانه كه شمعش ز مقابل برود
در عروسي جمال تو نمي‌دانم كس
كه ز پيرايهٔ سوداي تو عاطل برود
با تو خوبي نتوان گفت و ندارم باور
كه به تبريز كسي آيد و عاقل برود
آمن از فتنهٔ حسن تو درين دوران نيست
مگر آن كس كه به شهر آيد و غافل برود
لايق بدرقهٔ راه تو از هر چه مراست
آب چشمي است كه آن با تو به منزل برود
خاك كويت همه، گل گشت ز آب چشمم
چون گران بار جفاهاي تو در گل برود؟!
عهد كرده است كه در محمل تن ننشيند
جانم، آن روز كه از كوي تو محمل برود
سيف فرغاني يار است تو را حاصل عمر
چه بود فايده از عمر چو حاصل برود؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد