غزل شماره ۴۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۶

۳۴ بازديد


در شهر اگر زماني آن خوش پسر برآيد
از هر دلي و جاني سوزي دگر برآيد
در آرزوي رويش چندين عجب نباشد
گر آفتاب ازين پس پيش از سحر برآيد
چون سايه نور ندهد بر اوج بام گردون
بي نردبان مهرش خورشيد اگر برآيد
گر بر زمين بيفتد آب دهان يارم
از بيخ هر نباتي شاخ شكر برآيد
از بهر چون تو دلبر در پاي چون تو گوهر
از ابر در ببارد وز خاك زر برآيد
گفتم كه آب چشمم بر روي خشك گردد
چون بر گل عذارش ريحان تر برآيد
من آن گمان نبردم كز خط دود رنگش
چون شمع هر زمانم آتش به سر برآيد
جسم برهنه رو را شرط است اگر نپوشد
آنرا كه دوست چون گل بي‌جامه در برآيد
دامن به دست چون من بي‌طالعي كي افتد
آنرا كه از گريبان شمس و قمر برآيد
باري به چشم احسان در سيف بنگر اي جان
تا كار هر دو كونش ز آن يك نظر برآيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد