غزل شماره ۴۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۹

۳۵ بازديد


اي تو را تعبيه در تنگ شكر مرواريد
تا به كي خنده زند لعل تو بر مرواريد
چون بگويي بفشاني گهر از حقهٔ لعل
چون بخندي بنمايي ز شكر مرواريد
بحر حسني تو و هرگز صدف لطف نداشت
به ز دندان تو اي كان گهر مرواريد
در دندان بنماي از لب همچون آتش
تا ز شرم آب شود بار دگر مرواريد
اي بسا شب كه من خشك لب از حسرت تو
بر زمين ريختم از ديدهٔ تر مرواريد
ريسمان مژه‌ام را به در اشك اي دوست
چند چون رشته كشد عشق تو در مرواريد
گوهر مهر خود از هر دل جان دوست مجوي
ز آنكه غواص نجويد ز شمر مرواريد
لايق عشق دلي پاك بود همچو صدف
كفو زر نيست درين عقد مگر مرواريد
در سخن جمع كنم در معاني پس ازين
دركشم از پي گوش تو به زر مرواريد
سخن بنده چو آبي‌ست كه كرده‌است آن را
دل صدف وار به صد خون جگر مرواريد
شعر خود نزد تو آوردم و عقلم مي‌گفت
كز پي سود به بحرين مبر مرواريد
سيف فرغاني گرچه همه عيب است بگوي
كز تو نبود عجب اي كان هنر مرواريد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد