غزل شماره ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۱

۳۸ بازديد


ايا نموده دهانت ز لعل خندان در
سخن بگو و از آن لعل بر من افشان در
غلام خنده شدم كو روان و پيدا كرد
تو را ز پسته شكر وز عقيق خندان در
به خنده از لب خود پر شكر كني دامن
مرا چو چشم در اندازد از گريبان در
دهانت گاه سخن تا نبيند آن كو گفت
كه كس به شهد نپرورد در نمكدان در
چو چشمهٔ خضر اندر ميان تاريكي
لب تو كرده نهان اندر آب حيوان در
سال بوسهٔ ما را ز لب جوابي ده
به زير لعل چو شكر مدار پنهان در
دلم مفرح ياقوت يابد آن ساعت
كه از دهان تو آيد مرا به دندان در
به چون تو محتشمي بي بها سخن ندهم
بده ز لعل شكر بار قند و بستان در
دهانت معدن لؤلؤست با همه تنگي
بده زكات كه مستظهري به چندان در
به دست من گهر وصل خويش اكنون ده
كه هست در صدف قالب من از جان در
حصول گوهر وصل تو سخت دشوار است
به دست همچو مني خود نيايد آسان در
گر از لبت به سخن بوسه‌اي خوهم ندهي
شكرگران چه فروشي چو كردم ارزان در
غم تو در دلم آمد حديث من شد نظم
چو در دهان صدف رفت گشت باران در
مرا چه قدر فزايد ازين سخن بر تو
كه در طويلهٔ تو با شبه‌ست يكسان در
سخن درشت چو كردم خرد به نرمي گفت
غلط مكن كه نسايد كسي به سوهان در
به نزد تو سخن آورد سيف فرغاني
كسي به مصر شكر چون برد به عمان در
ز شاعران سخن عاشقان جان‌پرور
طلب مكن كه ز هر بحر يافت نتوان در


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد