غزل شماره ۵۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۴

۳۵ بازديد


اي رخ خوب تو آفتاب جهان سوز
عشق تو چون آتش و فراق تو جان سوز
شوق لقاء تو بادهٔ طرب انگيز
عشق جمال تو آتشي است جهان سوز
در دل مجنون چه سوز بود زليلي
هست مرا از تو اي نگار همان سوز
خلق جهان مختلف شدند نگارا
پرده برانداز از آن يقين گمان سوز
كرد سيه دل مرا به دود ملامت
عقل كه چون هيزم تر است گران سوز
رو غم آن ماه‌رو مخور كه ندارد
هر دهني تاب آن طعام دهان سوز
در ره سوداي او مباش كم از شمع
گر نكشندت برو بمير در آن سوز
با كه توان گفت سر عشق چو با خود
دم نتوان زد ازين حديث زبان سوز
در سخن ار گرم گشت سيف از آن گشت
تا به دلي در فتد ازين سخنان سوز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد