دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۵ ۳۷ بازديد
گر چه جان ميدهم از آرزوي ديدارش
جان نو داد به من صورت معنيدارش
بنگر آن دايرهٔ روي و برو نقطهٔ خال
دست تقدير به صد لطف زده پرگارش
بوستانيست كه قدر شكر و گل بشكست
ناردان لب و رخسارهٔ چون گلنارش
ملك خسرو برود در هوس بندگيش
آب شيرين ببرد لعل شكر گفتارش
نقد جان رفت درين كار خريدارش را
برو اي حسن و دگر تيز مكن بازارش
از پي نصرت سلطان جمالش جمع است
لشكر حسن به زير علم دستارش
تا غم تلخ گوارش نخوري يكچندي
كام شيرين نكني از لب شكربارش
عشق درديست كه چون كرد كسي را بيمار
گر بميرد نخوهد صحت خود بيمارش
لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت
كآب بر وي گذرد محو كند آثارش
آنچه داري به كف و آنچه نداري جز دوست
گر نيايد، مطلب ور برود، بگذارش
سيف فرغاني نزديك همه زندهدلان
مردهاي باش اگر جان ندهي در كارش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد