غزل شماره ۵۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۸

۳۵ بازديد


قند خجل مي‌شود از لب چون شكرش
قوت دل مي‌دهد بوسهٔ جان پرورش
زهر غمش مي‌خورم بوك به شيرين لبان
كام دلم خوش كند پستهٔ پر شكرش
لذت قند و نبات چاشنيي از لبش
چشمهٔ آب حيوة رشحهٔ لعل ترش
از دهنش قند ريخت لعل شكربار او
در قدمش مشك بيخت زلف پريشان سرش
دل شده را قوت جان از لب لعل وي است
هر كه بهشتي بود آب دهد كوثرش
پرده ز رخ بر گرفت دوش شبم روز كرد
معني خورشيد داشت صورت مه پيكرش
از كله و از قبا هست برون يار ما
يار شما خرگهي‌ست خيمه بود چادرش
در بر او ديگري مي‌خورد آب حيوة
ما چو گدايان كوي نان طلبيم از درش
دعوي عشق تو كرد سيف و به تو جان بداد
گر چه نگويد دروغ هيچ مكن باورش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد