غزل شماره ۵۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۹

۳۵ بازديد


شبي از مجلس مستان برآمد نالهٔ چنگش
رسيد از غايت تيزي به گوش زهره آهنگش
چو بشنودم سماع او، نگردد كم، نخواهد شد
ز چشم ژالهٔ اشك وز گوشم نالهٔ چنگش
چگونه گلستان گويد كسي آن دلستاني را
كه گل با رنگ و بوي خود نموداري است از رنگش
لب شيرين آن دلبر در آغشته است پنداري
به آب چشمهٔ حيوان شكر در پستهٔ تنگش
كفي از خاك پاي او به دست پادشا ندهم
وگر چون من گدايي را دهد گوهر به همسنگش
مشهر كردمي خود را چو شعر خويش در عالم
بنام عاشقي او گر از من نامدي ننگش
فغان از سيف فرغاني برآمد ناگهان گويي
به گوش عاشقان آمد سحرگه نالهٔ چنگش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد