غزل شماره ۱۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۲

۳۸ بازديد


اي شده حسن تو را پيشه جهان آرايي
عادت طبع من از وصف تو شكرخايي
ماه را زرد شود روي چو در وي نگري
روز را خيره شود چشم چو رخ بنمايي
يا بدان لب بده از وصل نصيب عشاق
يا چنان كن كه چنين روي به كس ننمايي
بوسه‌اي دادي و پس طيره شدي، لب پيش آر
تا همانجا نهمش باز اگر فرمايي
ز انتظار شب وصل تو مرا روز گذشت
مي‌ندانم كه چرا منتظر فردايي
بس كه در آرزوي وصل تو چشمم بگريست
خواب را آب ببرد از حرم بينايي
اي دل خام طمع آب برين آتش زن
چند بر خاك درش باد همي پيمايي
ذرهٔ گم شده‌اي در هوس خورشيدي
قطرهٔ خشك لبي در طلب دريايي
من از اين در نروم ز آنك گروهي عشاق
روي معشوق بديدند به ثابت رايي
بلبل از باغ چو بيرون نرود گل بيند
زاغ بر مزبله گردد چو بود هرجايي
سيف فرغاني تا كي به تمنا گويد
بود آيا كه خرامان ز درم بازآيي؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد