غزل شماره ۱۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۳

۴۴ بازديد


اگر خورشيد و مه نبود برين گردون مينايي
تو از رو پرده برگير و همي كن عالم آرايي
سزاي وصف روي تو سخن در طبع كس نايد
كه در تو خيره مي‌ماند چو من چشم تماشايي
ميان جمع مه رويان همه چون شب سيه مويان
تو با اين روي چون خورشيد همچون روز پيدايي
ترا ليلي نشايد گفت ليكن عاقل از عشقت
عجب نبود كه چون مجنون برآرد سر به شيدايي
منم از عشق روي تو مقيم خاك كوي تو
مگس از بهر شيريني ست در دكان حلوايي
اگر در روز وصل تو نباشم جمع با ياران
من و آه سحرگاه و شب هجران و تنهايي
مرا با غير خود هرگز مكن نسبت، مدان مايل
مسلمان چون كند نسبت مسيحا را به ترسايي
ميان صبر و عشق اي جان نزاع است از براي دل
كه اندر دل نمي‌گنجد غم عشق و شكيبايي
حرم بر عاشقان تنگ است از ياران غار تو
چو سگ بيرون در خسبم من مسكين ز بي جايي
عزيز مصر اگر ما را ملامت‌گر بود شايد
تو حسن يوسفي داري و من مهر زليخايي
ز جان بازان اين ميدان كسي همدست من نبود
كه من در راه عشق تو به سر رفتم ز بي‌پايي
چو سعدي سيف فرغاني به وصف پستهٔ تنگت
چو طوطي گر سخن گويد كند ز آن لب شكرخايي
چو جنت دايم اندر وي همه رحمت فراز آيد
«تو از هر در كه بازآيي بدين خوبي و زيبايي»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد