غزل شماره ۱۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۴

۳۶ بازديد


زهي خورشيد را داده رخ تو حسن و زيبايي
در لطف تو كس بر من نبندد گر تو بگشايي
به زيورها نكورويان بيارايند گر خود را
تو بي‌زيور چنان خوبي كه عالم را بيارايي
تو را همتا كجا باشد كه در باغ جمال تو
كند پسته شكرريزي كند سنبل سمن سايي
اگر نزبهر آن باشد كه در پايت فتد روزي
كه باشد گل كه در بستان برآرد سر به رعنايي
هم از آثار روي تست اگر گل راست بازاري
ادب نبود تو را گفتن كه چون گل حورسيمايي
اگر روزي ز درويشي دلي بردي زيان نبود
كه گر دولت بود يك شب به وصلش جان بيفزايي
چه باشد حال مسكيني كه او را با غناي تو
نه استحقاق وصل تست و ني از تو شكيبايي
من مسكين بدين حضرت به صد انديشه مي‌آيم
ز بيم آنكه گويندم كه حضرت را نمي‌شايي
اگر چه ديدهٔ مردم بماند خيره در رويت
ببخشي ديده را صد نور اگر تو روي بنمايي
تو از من نيستي غايب كه اندر جان خيال تو
مرا در دل چو انديشه است و در ديده چو بينايي
مرا با تو وصال اي جان ميسر كي شود هرگز
كه من از خود روم آن دم كه گويندم تو مي‌آيي
چنان شيريني اي خسرو كه چون فرهاد در كويت
جهاني چون مگس جمعند بر دكان حلوايي
كنون اي سيف فرغاني كه پايت خسته شد در ره
برو بار سر از گردن بيفگن تا بياسايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد