غزل شماره ۱۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۶

۳۷ بازديد


تو قبلهٔ دل و جاني چو روي بنمايي
به طوع سجده كنندت بتان يغمايي
تو آفتابي و اين هست حجتي روشن
كه در تو خيره شود ديدهٔ تماشايي
به وصف حسن تو لايق نباشد ار گويم
بنفشه زلفي و گل روي و سرو بالايي
ز روي پرده برانداز تا جهاني را
بهاروار به گل سر به سر بيارايي
چگونه با تو دگر عشق من كمي گيرد
كه لحظه لحظه تو در حسن مي‌بيفزايي
به دست عشق درافگند همچو مرغ به دام
كمند عشق تو هر جا دلي است سودايي
بر آستان تو هستند عاشقان چندان
كه پاي بر سر خود مي‌نهم ز بي‌جايي
به لطف بر سر وقت من آ كه در طلبت
ز پا در آمدم و تو به دست مي‌نايي
به هجر دور نيم از تو زآنكه هر نفسم
چو فكر در دل و در ديده‌اي چو بينايي
اگر چه ملك نخواهد شريك، نتوانم
كه روز و شب غم تو من خورم به تنهايي
درآمدن ز در دوست سيف فرغاني
ميسرت نشود تا ز خود برون نايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد