غزل شماره ۱۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۷

۳۵ بازديد


الا اي شمع دل را روشنايي
كه جانم با تو دارد آشنايي
چو دل پيوست با تو گو همي‌باش
ميان جان و تن رسم جدايي
گرفتار تو زآن گشتم كه روزي
به تو از خويشتن يابم رهايي
دلم در زلف تو بهر رخ تست
كه مطلوب است در شب روشنايي
منم درويش همچون تو توانگر
كه سلطان مي‌كند از تو گدايي
مرا دي نرگس مست تو مي‌گفت
منم بيمار تو نالان چرايي؟
بدو گفتم از آن نالم كه هر سال
چو گل روزي دو سه مهمان مايي
نه من يك شاعرم در وصف رويت
كه تنها مي‌كنم مدحت سرايي،
طبيعت «عنصري» عقلم «لبيبي»
دلم هست «انوري» ديده «سنايي»
اگر خاري نيفتد در ره نطق
بياموزم به بلبل گل ستايي
من و تو سخت نيك آموخته‌ستيم
ز بلبل مهر و از گل بي‌وفايي
تو را اين لطف و حسن اي دلستان هست
چو شعر سيف فرغاني عطايي
گشايش از تو خواهد يافت كارم
كه هم دلبندي و هم دلگشايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد