شماره ۳۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۳

۳۴ بازديد


سزد كه وزن نيارد به نزد گوهر سنگ
كه تو چو گوهري و دلبران ديگر سنگ
چو راه عشق تو كوبم بسازم از سر پاي
چو خاك كوي تو سنجم بسازم از زر سنگ
اگر چه نثر زر و سيم كرد نتوانم
به نظم خرج كنم با تو همچو جوهر سنگ
عروس حسن تو چون جلوه كرد خاطر من
به در نظم مرصع كند چو زيور سنگ
كسي كه نسبت گوهر كند به خاك درت
چو صيرفي‌ست كه با زر كند برابر سنگ
تو همچو آب لطيفي از آن همي داري
مدام از دل خود همچو آب در بر سنگ
چكيده در ره عشق تو خون دل بر خاك
رسيد بر سر كوي تو پاي جان بر سنگ
كجا به منزل وصلت رسم چو اندر راه
اولاغ عمر سقط مي‌شود بهر فرسنگ
پلنگ طبعي و من بر درت چو سگ خوارم
به دست جور مزن بر چو من غضنفر سنگ
دلت كنون به جفا ميل بيشتر دارد
چرا ز مركز خود مي‌كني فروتر سنگ
مرا به چنگ جفا مي‌زني و مي‌گويي
كه تو چو آب لطيفي برو همي خور سنگ
ز غير عشق تو پرداختيم خاطر خويش
كه بت شود چو در افتد به دست بت گر سنگ
بترك دنيا جز مرد عشق كس نكند
كه ارمني نزند بر صليب قيصر سنگ
نه مرد عشق بود گر بود مدبر عقل
نه كار گوي كندگر بود مدور سنگ
ز نور عشق شود چون ملك به معني مرد
ز بت تراش شود آدمي به پيكر سنگ
نه پرتو اثر عاشقي است در هر دل
نه معجز حجر موسوي است در هر سنگ
بناي كعبهٔ مهرت چو مي‌نهاد دلم
به عقل گفتم كاز هر طرف بياور سنگ
مرا زمانه مدد خواست كرد سنگ نيافت
فگند در ره وصل از فراق تو خرسنگ
حديث عشق تو با كوه اگر كنم تقرير
رقم پذير شود ز آن سخن چو دفتر سنگ
ز روي روشنت ار پرتوي فتد بر خاك
در آب تيره چو ماهي شود شناگر سنگ ...


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد