شماره ۳۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۹

۳۴ بازديد


دلا گر دولتي داري طلب كن جاي درويشان
كه نور دوستي پيداست در سيماي درويشان
برون شو از مكان و كون تا زيشان نشان يابي
چو در كون و مكان باشي نيابي جاي درويشان
بر ايشان كه بشناسند گوهرهاي مردم را
توانگر گر بود چون زر نگيرد جاي درويشان
چو مهر خوب رويان است در هر جان تو را جاني
اگر دولت تو را جا داد در دلهاي درويشان
مقيم مقعد صدقند درويشان بي‌مسكن
بنازد جنت ار فردا شود ماواي درويشان
مبر از صحبت ايشان كه همچون باد در آتش
در آب و خاك اثر دارد دم گيراي درويشان
فلك را گر چه بازيهاست بر بالاي اوج خود
زمين را سرفرازيهاست زير پاي درويشان
به تقدير ار چه گردون را همه زين سو بود گردش
بگردد آسمان ز آن سو كه گردد راي درويشان
شب قدرست و روز عيد هر ساعت مه و خور را
اگر خود را بگنجانند در شبهاي درويشان
اگرچه جان ز مستوري چو صورت در نظر نايد
به تن در روي جان بيند دل بيناي درويشان
بزير پاي ايشان است در معني سر گردون
به صورت گر چه گردون است بر بالاي درويشان
ز درهاي سلاطين ار گدايان نان همي يابند
سلاطين ملك مي‌يابند از درهاي درويشان
چو مردان سيف فرغاني مكن بيرون اگر مردي
ز دل اندوه درويشي، ز سر سوداي درويشان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد