شماره ۴۰ - اين قصيده را براي شيخ اجل سعدي نوشت و فرستاد

۳۳ بازديد


نمي‌دانم كه چون باشد به معدن زر فرستادن
به دريا قطره آوردن به كان گوهر فرستادن
شبي بي‌فكر، اين قطعه بگفتم در ثناي تو
وليكن روزها كردم تامل در فرستادن
مرا از غايت شوقت نيامد در دل اين معني
كه آب پارگين نتوان سوي كوثر فرستادن
مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم
كه مس از ابلهي باشد به كان زر فرستادن
چو بلبل در فراق گل ازين انديشه خاموشم
كه بانگ زاغ چون شايد به خنياگر فرستادن
حديث شعر من گفتن به پيش طبع چون آبت
به آتشگاه زردشت است خاكستر فرستادن
بر آن جوهري بردن چنين شعر آنچنان باشد
كه دست افزار جولاهان بر زرگر فرستادن
ضميرت جام جمشيد است و در وي نوش جان پرور
بر او جرعه‌اي نتوان ازين ساغر فرستادن
سوي فردوس باغي را نزيبد ميوه آوردن
سوي طاوس زاغي را نشايد پر فرستادن
بر جمع ملك نتوان به شب قنديل بر كردن
سوي شمع فلك نتوان به روز اختر فرستادن
اگر از سيم و زر باشد ور از در و گهر باشد
به ابراهيم چون شايد بت آزر فرستادن
ز باغ طبع بي‌بارم ازين غوره كه من دارم
اگر حلوا شود نتوان بدان شكر فرستادن
تو كشورگير آفاقي و شعر تو تو را لشكر
چنين لشكر تو را زيبد به هر كشور فرستادن
مسيح عقل مي‌گويد كه چون من خرسواري را
به نزد مهديي چون تو سزد لشكر فرستادن؟
چو چيزي نيست در دستم كه حضرت را سزا باشد
ز بهر خدمت پايت بخواهم سر فرستادن
سعادت مي‌كند سعيي كه با شيرازم اندازد
وليكن خاك را نتوان به گردون برفرستادن
اگر با يكدگر ما را نيفتد قرب جسماني
نباشد كم ز پيغامي به يكديگر فرستادن؟
سراسر حامل اخلاص ازين سان نكته‌ها دارم
ز سلطان سخن دستور و از چاكر فرستادن
در آن حضرت كه چون خاك است زر خشك سلطاني
گدايي را اجازت كن به شعر تر فرستادن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد