شماره ۴۵ - و باز به سعدي فرستاده است

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴۵ - و باز به سعدي فرستاده است

۴۱ بازديد


بسي نماند ز اشعار عاشقانهٔ تو
كه شاه بيت سخنها شود فسانهٔ تو
به بزم عشق ترشح كند چو آب حيوة
زلال ذوق ز اشعار عاشقانهٔ تو
به مجلسي كه كسان ساز عشق بنوازند
هزار نغمهٔ ايشان و يك ترانهٔ تو
چو بر رباب غزل پرده‌ساز شد طبعت
به چنگ زهره بريشم دهد چغانهٔ تو
چو بر بساط سخن اسب خود روان كردي
دمي ز شاه معطل نبود خانهٔ تو
چو دام شعر تو را گشت مرغ جانها صيد
ميان دانهٔ دلهاست آشيانهٔ تو
كسي كه حلقهٔ آن در زند به پاي ادب
بيايد و بنهد سر بر آستانهٔ تو
ز شعر تر همه پر كرد خوان درويشي
ادام ز آب دهن يافت خشك نانهٔ تو
به نزد تو زر سلطان سفال رنگين است
از آنكه گوهر نفس است در خزانهٔ تو
بدين صفت كه تو را سركش بنان شد رام
مگر عصاي كليم است تازيانهٔ تو
ز جيب فكر چو سر بركند سخن در حال
چو موي راست شود فرق او به شانهٔ تو
تو بحر فضل و تو را در ميانه گوهر نظم
سخن بگو كه خموشي بود كرانهٔ تو
از آن ز دايرهٔ اهل عصر بيروني
كه غير نقطهٔ دل نيست در ميانهٔ تو
از آن به خلق چو سيمرغ روي ننمايي
كه ناپديد چو عنقا شده‌ست لانهٔ تو
ترازويي كه گرت در كفي بود دنيا
ز راستي نگرايد جوي زبانهٔ تو
ترا كه كرسي دل زين خرابه بيرون است
بهشت وار ز عرش است آسمانهٔ تو
بترك ملك دو عالم چهار تكبير است
يكي نماز تهجد يكي دو گانهٔ تو
ز خمر عشق قدحهاست هر يكي غزلت
چو آب گشته روان از شرابخانهٔ تو
نشانه‌اي ست سخنهاي تو ولي نه چنانك
به تير طعنهٔ مردم رسد نشانهٔ تو
ز نفس ناطقه پرس اين سخن چو ايامي‌ست
كه مرغ روح همي پرورد به دانهٔ تو
به دولت شرف نفس تو عزيز شود
متاع شاعر كه خوار است در زمانهٔ تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد