دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۴ ۳۴ بازديد
منم سروي كه مي مانم در اين باغ زمستاني
ندارم از خزان وحشت نه منت از بهاراني
پناه بلبلان وقتي كه گل مي راندش از خود
پناه عاشقان بودن مرا يعني مسلماني
ندارم ميوه چون شايد ، به ذهن باغبان آيد
كه در تعظيم او دارم كمر خم از پريشاني
دلم خوش مي شود وقتي كه عشاق نگون بختي
به زير سايه ام از خود بگويند آنچه مي داني
سرم بر آسمان شايد ، خدا بر شاخ من آيد
بپرسم اين بشر آيا تو را هم كرده زنداني ؟
بيا در باغ سر مستي ، بفرما هر كجا هستي
ولي با كس نگو هرگز بيا بسيار پنهاني
خدايا گرچه سروستم و قامت راستين استم
ولي خم مي كند پشتم جنايت هاي انساني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد