دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۳ ۳۴ بازديد
من در غمت مجال تمنا نداشتم
در سينه ام براي دلم جا نداشتم
عشق تو فرصتي است كه دل كيميا شود
در فرصتي كه بود دل اما نداشتم
آرامشي نبود مرا در تمام عمر
خاكسترم كه آتش پيدا نداشتم
مي رفت بي هراس دلم در كنار مرگ
ديوانه من كه دل ز خطر وا نداشتم
دستي نداشتم كه كشم دامنت به پيش
باري براي آمدنم پا نداشتم
طوفان خسته ام نه مجال وزيدني
موجي كه هيچ دولت دريا نداشتم
من بي آبروي جمعيت عشق مي شوم
در شهر بي دلان دل رسوا نداشتم
ديدار روي خوب تو در خواب ممكن است
از دست عشق فرصت رويا نداشتم
وصل تو ممكن است ولي در سراب مرگ
آن هم لياقتي است من آيا نداشتم ؟
آن زندگي كه فارغ از اسرار دل گذشت
بيهوده بود عشق تو را تا نداشتم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد