چشم من محو ضريحي كه نمي ديدم شد

مشاور شركت بيمه پارسيان

چشم من محو ضريحي كه نمي ديدم شد

۳۸ بازديد


...ابتداي سفرم شادي و غم توام شد
شادي و غم غزلي شد، غزلي مبهم شد

فاصله مشكل من بود، كه در اين جاده
چارده مرتبه اين فاصله كم شد،كم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه مي خواست لبم،گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت:ايوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجرهء رويايي
چشم من محو ضريحي كه نمي ديدم شد

خواستم گريه كنم بلكه بر اين زخم عميق
گريه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد

گريه كردم ،عطش آمد به سراغم،گفتم:
به فداي لب خشكت! همه جا زمزم شد

آنقدر دور حرم سينه زدم تا ديدم
كعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد

روي سجادهء خود ياد لبت افتادم
تشنه ام بود، ولي آب برايم سم شد

زنده ماندم كه سلامي به سلامي برسد
از محمد به محمد كه ميسر هم شد

من مسلمان شدهء مذهب چشمي هستم
كه درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد

سالها پير شدم در قفس آغوشت
شكر كردم، در و ديوار قفس محكم شد

كاروان دل من بسكه خراسان رفته است
تار و پود غزلم جادهء ابريشم شد

سالها شعر غريبانه در ابيات خودش
خون دل خورد كه با دشمن خود همدم شد

داشتم كنج حرم جامعه را مي خواندم
برگ در برگ مفاتيح پر از شبنم شد

يازده پله زمين رفت به سمت ملكوت
يك قدم مانده به او كار جهان در هم شد

بيت آخر نكند قافيه غافلگيرت
آي برخيز ز جا قافيه يا قائم شد...


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد