غزل شمارهٔ ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴

۳۵ بازديد


نقابي بر افكن ز پي امتحان را
كه تا بيني از جان لبالب جهان را
چو در جلوه آيي بدين شوخ و شنگي
برقص اندر آري زمين و زمان را
بروي زمين مهروار ار بخندي
بزير زمين دركشي آسمان را
من از حسرت رويش از هوش رفتم
خدايا شكيبي تماشاكنان را
به دل زان نداريم يك مو گراني
كه بر سر كشيديم رطل گران را
بهارت دلا كس ندانست چون شد
بهر حال درياب فصل خزان را
فراموش كردند از مهرباني
چه افتاد ياران نامهربان را
از آن نام تو بر زبان مي نراندم
كه ميسوخت نام تو  كلام و زبان را
رضي اين چه شور است در نالهٔ تو
كه از هوش بردست پير و جوان را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد